تبلیغات
عشقت رسد به فریاد....

عشقت رسد به فریاد....
زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز / آن کس که به امّیدی بر خاک درت افتد 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
آیا وبلاگ وسیله ای برای حل یک مشکل بزرگ از زندگی شما شده است؟



مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود ... مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و ...نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟ مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت ... مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را ؟! مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم ! مرد سالخورده لبخندی زد و گفت : پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش... مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟ پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت ... 



طبقه بندی: موفقیت، حکایت،
[ جمعه 23 اردیبهشت 1390 ] [ 09:46 ب.ظ ] [ خسی در میقات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز /
آن کس که به امّیدی بر خاک درت افتد
خلوتی برای گفتن حرفهایی که در دل سنگینی می کند اما نه همه حرفهایم
در سال 62 قدم به عرصه هستی گذاشتم تا سال 83 در غفـــــــلت و غرق گناهان بودم اما با لطف خدا و نشانه هایی که بر سر راهم گذاشت و دعوتهایی که برای آمدن به راه راســـــــت به سویم فرستاد بالاخره از خواب غفلت بیدار شدم و از سال 83 به بعد توبه کردم و با امید به رحمت بیکران خداوند راه خدا را انتخاب نموده و امیدوارم به کمک خدا و عشق او و لطف و حمایت و هدایتهای او تا پایان عـــــمر هم خود سعادتمند شده و هم وسیله ای برای رسیدن به خوشبختی ســـــایر انسانها شوم نزد خدا بزرگـــترین گناه شرک است که آن هم با توبه بخشیده میشود پس هرگز از رحــــمت بیکران خداوند نباید نا امید بود زیـرا که جز کافران کسی از رحمت خدا نا امید نیست و کافران هم اگر ایمان آورند آنها هم بخشیده خواهند شد.

به امید عاقبت به خیری در دنیا و آخرت

کپی برداری از مطالب این سایت، پاشیدن رنگ خدا است به زندگی دیگران؛ در رنگی کردن دیگران درنگ نکنید!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب








PageRank

filesell
ایران رمان